زیرِ این گنبدِ فیروزهی کان
وادیِ خاکی شده قسمتِ ما
کوچه، پس کوچهی دَوار کهن
باغچهها، روییده بر ساقهی کور
عزم بسیاری شده بزمِ سرور
کشتِ بیحاصلِ طماعِ غرور
زوزهی بادِ سفیرانِ سفیه
سایهی گستردهی باغِ قَبیه
رقصِ ناسوتیِ ابلیسِ شَرور
جشن شیطانی به پا کرده ولی
گویی هنگامهی پایکوبی ما
ساربان، غافله را گم کرده
ساقی مستِ هوس قُو کرده
همه در زایشِ افعال شَرور
گامِ ناکامی نهادند به سراب
چو گل لالهی درگیرِ خزان
رنگِ نامأنوسِ مردابِ کیان
همه را قسمتِ ما ساختهاند
عدهای سیر، دچار دلدرد
عدهای گرسنه، هزاران سر درد
آبِ سردی که عطش میسازد
گرمیش بَزم هوس میسازد
طفلی درمانده ز آغوشِ پدر
مادری تشنهی لبخندِ پسر
به مسیحایی امیدی بستند
دم به دم منتظر او هستند
عاشق دلبریِ مهتاباند
جوهرِ ذاتِ هنر، آگاهاند
حاصلِ صیدِ دُرِ صیادند
همگان در خوابند
طفل ناگاهی به اسرارِ بقا
کائنات عهد نمودند که بهسر
تاجِ زرینی گذارند که دگر
بیهنرمندی نگردد دُرِسر
کودکِ قصهی رویایی ما
روزی آید که زداید غم ما
یادم آمد که خدا بیدار است
آشکاری که شهِ آشکار است
آنکه آمد، نظرش سلطان شد
آیتِ الهی دل جویان شد
کوچه، پس کوچهی دنیای فنا
آرزویهای بلندی سر داشت
کس نفهمید زمین میچرخد
آرزو دفنِ زمین میگردد
وقتی بارانِ شفابخشِ خدا
برسد بر دلِ مدفونِ فنا
خواستهی آرزو برمیگردد
حافظ کریمی
علی اربابِ عالم جانِ مردان
امیر المومنین کون و امکان
علی فرمانروایِ ملک سلطان
ولی الله مطلق متن فرقان
علی برهانِ مشهودِ شهودان
یدالله قدرت الله بودِ بودان
علی طعمِ طراوتهایِ تبیان
تبِ جزر و مدِ دریایِ جوشان
علی رنگین کمانِ قوسِ مژگان
دلیلِ هر دلیل امکان برهان
علی منشور لاهوتِ زرافشان
نصِ تورات و انجیلِ درخشان
علی سرمایهِ عمر حبیبیان
طبیب مطلق کل طبیبان
علی آوازه ی احسانِ پاکان
زنورِ آسمان ها خیرِ خاکان
علی را بوتراب خوانند گرامان
رَهیِ آدم است آدم پشیمان
علی مولایِ بیتایِ رسولان
کلام الله یاسین شکوران
علی قرآن ناطق بطن فرقان
الف لام میم والا قدرِ سلطان
علی تصدیق احمد شاهِ شاهان
صراط مستقیم و نورِ کیهان
علی منشور احمد عبدِ جانان
ز کوثر ساتر آید نورِ آنان
تمام کهکشان ها جمع شوند جا
به عجزند تا شناسند مرتضی را
غنی تر از تو حافظ نیست دنیا
نشاندی حب حیدر در دلت جا
حافظ کریمی
زمانی قُویِ دریایی را دیدی همدلِ دریا
گرفتار تب عشق است حریم محفل دریا
اگر فانوس دریایی زند چشمک به دریادار
نشاندارِ تب مَد است فغانِ ساحل دریا
به رقص آیند ماهیها شقایق ها عزادارند
حضور تورِ صیاد است غروبِ عاجل دریا
تجمعهای میگوها بروز جنگ طوفان است
که ویران میکند طوفان نبینی حاصل دریا
محبت کن به دریا گر محقِ عشقِ دریایی
که دریا لایق عشق است محبت قابل دریا
سیاهی زایل دریاست کدورت علت مرگش
به اِحرام مفتخر دارش نگردی قاتل دریا
تبسم های دریا حاصل لبخندِ انسانهاست
بخند تا خنده افشانی به لب ها حامل دریا
حافظ کریمی
کل هستی را تِکانی باد دهی
جان و بی جان را توانی یاد دهی
قطره گردانی چکانی چِشمِ دل
اکسیری یابی چشانی جسمِ دل
خشم برون ریزی سپاری قعر چاه
مقتدر گردی نمایی کوهی کاه
بال گشایی رهسپار گردی سَما
مرغ لاشخور را کنی مرغِ هما
کهکشان ها را کنی درگیر خود
خودشناس گردی گشایی گیرِ خود
رویشِ احساسِ بی حِسان شوی
اوج گیری وادی عرفان شوی
لِه کنی دنیا ، منم های منم
بند کِشی تن را رهایی از تنم
کی توانی سیر کنی هفتخوان عشق
خالقِ عشق لایق است سلطان عشق
حافظ کریمی
کویِ مجنونان در عالم مأمنِ طَنازی است
رهروانش بی ریایند مجمعِ عشقبازی است
حاکم و محکوم عزیزند هر دو فاقد از ریا
جلوگاهِ محض عشقند مکتبِ دلبازی است
رَشک از غیظِ حسادت خنده دارد بر لبان
لب فرو بَندان سُترگند وادیِ سربازی است
درکمینگاهان نبینی صیدی غلتان گشته خون
وادیِ ایمن مهیاست خرمنِ خون سازی است
روز و شب هایش سپیدار ظلمتش نورِ امید
سرسراهایش خرامان ساکنانش راضی است
لیلی و مجنون دگر آنجا ندارند میلِ هم
خسرو و شیرین عجینند فاقدِ لجبازی است
چشمه ی مِهر و محبت از دل کوه های آن
میزنند چشمک به دلها مظهرِ شهنازی است
ماه و خورشید دائم المستند و فاقد از غروب
گردِ معشوقند فروزان وادی جان بازی است
حافظ آوردی چنین دید خلوت افلاکیان
امرِ ماضی یا مضارع اذنِ یکتا قاضی است
حافظ کریمی