کاخی که از آن گریه مظلوم خیزد

کاخی که از آن گریه مظلوم خیزد
عشرتکده مانَد که کباب اشک ریزد


گردن کجی گر دیدی به کُنجی گریان
اِستبرَقِ سبزی است که محبت ریزد

حافظ کریمی

نه چوآنم که چوآنی نه چوآنی که چوآنم

نه چوآنم که چوآنی نه چوآنی که چوآنم
همگان آِن از آنند که از آنی و از آنم

گُهراست آنِ من و تو نه سرابِ مسِ زَرین
طلب از گوهرِ آن کن که از آنی و از آنم


حافظ کریمی

در این دورانِ خون و آتش و درد

در این دورانِ خون و آتش و درد
زمستان گرم و تابستان شده سرد
جوانمردی دگر نیست کیش مردان
به نامردی کنند درمان هر درد
دگر همسایه با همسایه دوست نیست
تظاهر خنده لب دارند و دل درد
پریشان است هوای شهر و روستا
خزان ها سبز بهاران گشته رخ زرد
هزاران گر کنی نیکی غلامان

به هنگام هواخواهی شوی فرد
شب و روزها همه درگیرِ کارند
به برداشت عایدند آفاقِ دلسرد
یکی آراسته دیروز رهگذر بود
که صبح جمعی رساندند وادیِ سرد
دلیلش را یکی از بستگان گفت
کرونا بود طبیب گفت لازمید طَرد
فهیمی پرسید از آن روایِ مرگ
کجا معلوم که فارغ هستی آن درد
خروشان نعره زد غررید به دانا
زبان پس گیر که گشتی قاصد سرد
نفهمید ساکن است دورانِ معکوس
تجارت خانه بر پا کرده نامرد
بِجَهد حافظ که خاموشی گزینی
فزون از بی فزونی می‌کشد درد

حافظ کریمی

ندا شد ابرِ رحمت تا بر آید از دلِ دریا

ندا شد ابرِ رحمت تا بر آید از دلِ دریا
صفا و مروه احیا شد تقابل حاصل دریا
بخارِ دریا آرام کرد تنفس های صحرا را
دل شیدایی شیدا شد مبارک حامل دریا
زبان بگشود گلِ نرگس بیان سوسنِ دلها
شد اقیانوسِ آرامش چو آرام شد دلِ دریا
پی تسبیح ، ز شاخِ گل پَران شد بلبلی زیبا
تَرَّنم می کُنان می رفت  تماشای دل دریا

علیَُ ، یاعلیَُ ، یاعلیَُ ، یاعلی مولا
بسویِ آسمان ها رهسپار شد شورِ آن دریا
وصیِ سیدِ بَطحا امیرِ ما و مَا فیها
علی دردانه گوهر بود زُنور شد نورِ آن دریا
قوام کائنات است او بحکم حضرت یزدان
کلام الله جبرئیل بود علی ست منظورِ آن دریا
شب معراج عشق آمد به یاد حافظِ خاطی
که سرِ لیلة الاَسرا علی بود سورِ آن دریا
بطاقِ آسمانها دیده بود احمد شب پرواز
که نور مکه و اَقصی علی بود نور آن دریا
تبسم کرد جبریل بر چنین عشقبازی  عاشق
ندا داد اهلِ عالمها علی ست منظور آن دریا
علی سِریست در خلقت که جز بیتایِ عالمها
ندارد آگهی سِرَش علی ست منصور آن دریا
نه وصفش میتوان گفتا نه سِرش را توان جُستا
علی سردارِ کیهان ها سبب شد شورِ آن دریا
به عشقش صد هزاران طورِ موسایی و  عیسایی
شب و روز سجده میسایند رسند بر تورِ آن دریا
تحیر مانده ام آن شه که ظاهر شد بنی آدم
چسان با چاه می‌گوید سخن‌ ها هورِ آن دریا
شنیدم جبرئیل از حق به احمد گفته رازش را
علی دَوارِ دورانهاست مهِ مشهورِ آن دریا  
کنارِ مرقد حیدر طوافِ اهلِ لاهوت را
مکرر دید حافظ حاجیان مسحورِ آن دریا

حافظ کریمی

طیِ دوران کن فلک تا فائق آیی حال را

طیِ دوران کن فلک تا فائق آیی حال را
رازِ رُسوایان نگهدار مانعی باش قال را

منعِ ساکن داری اما رو نما تک خال آس
شاد مانانه نظر کن شادی افزا فال را

حالمان احسن بفرما هیچ مپرس اِغفال ما
عُمرها بر باد دادیم راضی کن احوال را


نا امیدی کِشت کردیم پس امیدواری چرا
انعکاسی نیست نمایان نایِ بی اسرار را

پر بها کردیم متاعِ غمزه ی غماز چه سان
هیچ نفهمیدیم بهای فرصتِ  اخبار را

نزدِ افلاک زر متاعیم غافلیم اغماض خود
آنچه را بی امتیاز است قائلیم افکار را

کلِ هستی ها فنایند هیچ ندیدیم یار خویش
دل به خارستان سپردیم عاشقیم  بی عار را

همچو شمع سوختیم کنیم روشن رهِ اَشرارها
صد خطا کردیم نشد افشاء کند اَسرار را

لاک سخت پوستان گزیدیم سَد شدیم اقبال نیک
صد خطر کردیم ندیدیم معنی اخطار را

دل سرایِ سروریست دانایی مانع شد خطا
ترس از آن دارم که جولانگاه برند گلسار  را

حافظ از کژ راهی ها دولت سرائی کی  رسی
مِی که در میخانه  بی تاب است سِزَد بیزار را


حافظ کریمی