دل بریدم اهلِ دنیا مشکل اَم آسان نشد

دل بریدم اهلِ دنیا مشکل اَم آسان نشد
جز غمِ افزون درون اَم عایدی امکان نشد
کنجِ دِیر سُکنی گزیدم تا بیابم همدمی
بر فنا رفتم همانا سهمِ من ایمان نشد
شد مصمم نو بسازم این دل بیچاره را
رفته بود دلبر ز دنیا دیدنش امکان نشد
رسمِ دنیا را طلسمِ اهلِ دنیا بسته اند
طلعتِ اَطلس چِسانا فاتحِ افغان نشد
خوانِ بی مورد گزیدن خانه ویران می کند
حقا کَژراهی گزیدیم قسمتم هفتخوان نشد
هر چه کردم جهدِ عظما دل به آرامش رسد
دل را دلبر بود نیازش حاصلی اذعان نشد
فرصتِ زیستن برون گشتا نفهمیدم کیَم
یک خطا کردم فنا رفت طالعم احسان نشد
دل به دل دارد نیازی تا رسد دریا گرام
اهل دل بودی هُمایی غیرِ آن انسان نشد
فرقِ مابین مراد و نامرادی با دل است
دل بِکَف آری گرامی دلستان هجران نشد
حافظ از بختِ بلندش اذن یکتای جهان
اهلِ دلها را به دل دارد دلش لرزان نشد


حافظ کریمی

آن سه اصلی که وفور دیدِ همه پنهان است

آن سه اصلی که
وفور
دیدِ همه  پنهان  است
آنکه چشم پوشی نمود
عاقبتش هجران است

اصل اول یعنی:
هیچ وقت
چشم باز ، در خوابی


دومین اصل که باشد
هیچ چیز
در  رفاه
کمشکشِ دورانی
پویشِ عِزّی
ولی حیرانی
بی قراری ها نداری رویش
بی جوابی چو نکردی
پرسش ؟

اصل سوم را بنامید
هیچ کس
شاهِ دنیایی که
دنیا بی کس
تخت نشینی که
ندارد دادرس
درنهایت ها رِِسد غایتِ
هیچ....
هیچ ، هیچ است
هیچ ها همه پوچ

حافظ کریمی

شاکیِ بَختَت مباش هرگز خیارش دستِ توست

شاکیِ بَختَت مباش هرگز خیارش دستِ توست
چرخ ها یکسان بچرخند اختیارش دستِ توست
جز خودت برکس توانی نیست سپید بَختَت کند
قفل ابزاری نَشاید بیش کلیدش دستِ توست
گر صدف دریا گوهر خوانَد خودش را بر یَمان
بخت نگون گشته نمی داند اسیرِ دست توست
گر طلب کردی به برترها رسانی نسلِ خویش
عبدی آموزَش که آموزِش یقیناً دستِ توست
سرسری هرگز مشو با سَر خوری سنگِ غرور
سَرسَران بندِ غرورِ ماجرایَند دستِ دوست
ماه و خورشید کهکشان‌ها ذره اند بر خود مَناز
خنده بِنشانی گرامی قند و قَندان دستِ توست
حافظا خویشان نباشند  باعثِ درماندگی
خود رها گردی رهائی بند و زندان دستِ توست


حافظ کریمی

عجب رسمِ عجیبی دارد این دنیایِ بی پروا

عجب رسمِ عجیبی دارد این دنیایِ بی پروا
به دشت دل بستگی داری کشاند ساحلِ دریا
به فکر کوه و کوهساری نهایت در کویر سُکنی
به پیری می‌ رسی آخر بهایش داده ای برنا
عجیبست کلِ افعالش ندیده هیچکسی حالش
چه بی پروای نامردی است یقیناً غایت دنیا
دمادَم فکر نیرنگ است ندارد سازِ همسازی
به بازی می کشاند همرَهان را دایه ی رسوا
عَجَبها دارد این دنیا بسا مکار شیادیست
هر آنکه اعتمادش کرد غلط شد باقیِ املا
بظاهر دلفریب است و باطن کهنهِ اطفال
ندارد اختیاری هیچ بلاجبار می‌کند شیدا
کدامین عاقلِ باهِر بظاهر می‌شود طاهر
طهارت ذات انسانست و لایق طاهرِ عقبا
مکرر گفته در قرآن رب والای بس رحمان
وَآثَرَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا گردید شانِ بی تقوا
عجیبتر رسمِ آدمها ملائک مات و مبهوتند
وقوف اند آنیند آنها تعهد می دهند دنیا
فراموش کرده اند دنیا تبعیدگاهِ آنها شد
گذر باید نمود تبعید جبران کرد خطاها را
بسا حیرت فزون آنکه کَنند با دستشان گوری
بجای فکر عقبا سهم الارث تقسیم کنند آنها
بگو حافظ لسان الحالِ اهلِ ماوراها را
بدنیا دل مبند جانا که بینی ماجراها را

حافظ کریمی

گاه در اوجِ سمائم گاه در فکر فرار

گاه در اوجِ سمائم گاه در فکر فرار
گاه دنبالِ شکارم گاه در خلوتِ یار
گاه چو گرد و غبارم گاه قندیلهای غار
گاه چون سیل روانم گاه مسکونِ دیار
گاه فریاد گرانم گاه آوازِ سه تار
گاه محبوب جهانم گاه مقبولِ ویار
گاه سرلوحه عشقم گاه همپایهّ مار
گاه طی کرده راهم گاه سرکرده زار
گاه مغلوبه ی نفسم گاه معشوقهِ یار
گاه محبوسی حبسم گاه معروفهِ جار
گاه حیرانِ لسانم گاه جیران وقار
گاه همراه دلانم گاه هم زادِ قمار
گاه چو ابر بهارم گاه سلطان تبار
گاه مانند وصالم گاه تمثیلِ شیار
گاه بر بال خیالم گاه بر عهدِ خیار
گاه در مهد مغانم گاه در فکرِ دیار
گاه مبهوت جبالم گاه مقهورِ شکار
گاه منظورِ عیانم گاه مقبولِ نگار
گاه جزرِ یمِ کانم گاه مَد های فشار
گاه در گیرِ غبارم گاه بر ریل قطار
گاه مقصود نگاهم گاه محزونِ قرار
گاه مقدورِ پگاهم گاه هم سویِ نوار
گاه حافظ همه گاهم گاه گل های بهار
گاه مختاری محضم گاه تارهای سه تار


حافظ کریمی