کنون تو را دیدمت خود کان دردی
بگو که رفیقم تو با خود چه کردی
که برده بر خزان آن فصل پرگلت را
چنین باغ سبزی چه شدرفت به زردی
هرچند عیان است در رخ آن نهانت
ماندم چرا با خود اینگونه در نبردی
ز دوست خواهم راه درمان وعلاجت
کاش جادو میدانستم یا که وردی
رفیقا چه شد شوق وگرمای وجودت
چرا ذوق به دل مردو رفتی به سردی
گو دلت لرزید یا بی وفایی آن شکسته
بسان موبدان زخویش و بیگانه طردی
بگو ای دوست دردت به منه چو برادر
بیم ان دارم درد تابت بگیردبه نامردی
مخورغم رها کن خود خوری ای رفیقم
بشومحکم چو طوفانی که هرغم نوردی
داودچراغعلی