خواب دیدم که تو را تنگ گرفتم به برم
پیشِ تو از همه جا و همه کس بی خبرم
مست و بی خود شده بودم به هوای بدنت
فکرِ بوسیدنِ لب های تو می زد به سرم
ناگهان خاطرهء تلخِ شبِ رفتنِ تو
زنده شد در دلِ سودا زده و در به درم
ترکِ من کردی و شد، جای تو آغوشِ رقیب
پس از آن واقعه، من ماندم و چشمانِ ترم
مثلِ پروانه در آغوشِ پر از آتشِ شمع
سوخت از آتشِ شیداییِ دل، بال و پرم
بی تو یک عمر، به سر کرده ام امّا به خدا
خسته از عاشقی و، خواستنِ بی ثمرم
روز و شب در غمِ بیهودهء تنهاییِ خود
آهِ سوزان به لبم بوده و خونین جگرم
تا به تو از طرفم، هیچ گزندی نرسد
می روم تا که نماند اثری از اثرم
قصد دارم بشوم محو در آغوشِ عدم
با امیدی که پس از مرگ، بگیری خبرم!
هادی مصدق