خواب دیدم که تو را تنگ گرفتم به برم

خواب دیدم که تو را تنگ گرفتم به برم
پیشِ تو از همه جا و همه کس بی خبرم

مست و بی خود شده بودم به هوای بدنت
فکرِ بوسیدنِ لب های تو می زد به سرم

ناگهان خاطرهء تلخِ شبِ رفتنِ تو
زنده شد در دلِ سودا زده و در به درم

ترکِ من کردی و شد، جای تو آغوشِ رقیب
پس از آن واقعه، من ماندم و چشمانِ ترم

مثلِ پروانه در آغوشِ پر از آتشِ شمع
سوخت از آتشِ شیداییِ دل، بال و پرم

بی تو یک عمر، به سر کرده ام امّا به خدا
خسته از عاشقی و، خواستنِ بی ثمرم

روز و شب در غمِ بیهودهء تنهاییِ خود
آهِ سوزان به لبم بوده و خونین جگرم

تا به تو از طرفم، هیچ گزندی نرسد
می روم تا که نماند اثری از اثرم


قصد دارم بشوم محو در آغوشِ عدم
با امیدی که پس از مرگ، بگیری خبرم!

هادی مصدق

حال من وابسته به اعجاز و جادوهای توست

حال من وابسته به اعجاز و جادوهای توست
کعبه ی آمال من مابین ابروهای توست

با نگاهت غرق رویا می شوم ای خوبِ من
خواب می بینم سرم بر روی زانوهای توست

باکی از دوزخ ندارم تا تو هستی دلبرم
من بهشتی دارم و آن بین بازوهای توست

می رسی با خنده ات شعرم تراوش می کند
ذوق این شاعر میان تار گیسوهای توست

هشت آبان شد غزل ها ثبت شد در دفترم
این غزل شیرین شده از شهد کندوهای توست،،،

هادی مصدق

دیگر حواسش پرت شد.. آری.. خبر دارم

دیگر حواسش پرت شد.. آری.. خبر دارم
گویا که تسخیر کسی شد قلب ِ سردارم...

از زندگی چیزی بجز حسرت نصیبم نیست
از حاصل عمرم فقط خون جگر دارم

بیداری ام مانند خواب هرشبم وهم است
کابوس دائم پیش ِ رو، چشمان تر دارم

روزی که آمد با خودم گفتم نمی ماند
او رفت و قلبی در خطر روحی پکر دارم

بغضی چنان دارد گلو را می فشارد که
هر لحظه ای انگار آویزان ِ بر دارم

باید که از غم خانه ی ویرانه بگریزم
از پیله بیرون می روم تا بال و پر دارم.


هادی مصدق

تنهااَم وُ با نامه‌هایم فال می‌گیرم

تنهااَم وُ با نامه‌هایم فال می‌گیرم
از یادِ تو بر شانه‌هایم بال می‌گیرم
یک قطعه می‌گوید که می‌آیی به نزدیکم
می‌گویدَم وصلِ تو را اِمسال می‌گیرم
آن قطعه‌ی دیگر ولی لج می‌کند بدجور
از اضطرابِ رفتن‌اَت تبخال می‌گیرم
در خواب من اَسبِ سپیدی باز می‌میرد
امّا از او هم یال وُ هم کوپال می‌گیرم
از یالِ او شعری برایت تازه می‌گویم
حالِ تو را از حالتِ بدحال می‌گیرم
شبْنامه‌ای سمتِ تو می‌آید به آرامی
با نامه‌‌ای تازه برایت فال می‌گیرم,,,


هادی مصدق