تاریک شد جهانِ من ، قلبی شکست با رفتنت

تاریک شد جهانِ من ، قلبی شکست با رفتنت
قتلگاهِ آرزویِ من افسونِ نامت گشته است
در معبدِ تنهاییِ سنگفرش شده از سایه ها
بر تار و پودِ روحِ من نفرینِ مویت مانده است
مرگِ سکوت ، دیگر که نیست آرامِ قلبِ بی پناه
بگذار در شعرهایِ خود ، همبسترِ یادت شوم
هر موج از تلاطمِ دریایِ روحم یک حضور
تکرار میکنم تو را ، طوفانِ چشمانت شوم
تالارِ آیینه مرا از لمسِ تصویر رانده است
تنها تویی ، تصویرِ توست بر چهره یِ معنایِ من
یک گامِ دیگر . لمسِ تو ، من را نترسان از هبوط
آنجا که تصویری نبود ، عاشق شدست چشمانِ من
سپیده یِ سرخْ جرعه ریز از خونِ خورشید بر زمین
موعودِ قصه هایِ شب چون شعر از میگریخت
یک جرعه یِ دیگر در این دامانِ خلسه یِ سکوت
افسانه ها ، لبهایِ من از بوسه یِ معنا گریخت
شاید نخستین وحی را در معبدِ موهایِ تو
خدایِ لذت از لبِ روحِ نوازش خوانده است
بکارتِ احساسِ من لبریز از آغوشِ توست
شاید در آغازْ شاعری نام تو را میخوانده است
شه بیتِ تاریکِ غزل ، دامن کشان از سکرِ یاس
در سایه سارِ دامنت ماوا گرفت باران راز
من را ندیدی من تو را در قلب پنهان کرده ام
در این فراسو نور توست ، لبریز از مرگِ هراس


نیما ولی زاده

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد