من ایستاده بودم
میان دود و گریه و پرچمهایی
که بوی خون میدادند،
و تو
سایهای بودی
لرزیده در باران
با روسریِ نازکِ آبیات
که مثل کبوتر زخمی
بر شانهات خوابیده بود.
چشمهایت،
دریاچهای یخزده
با ماهیهای بینفس،
و دستت
آخرین پُل بود
بین من
و خانهای که داشت فرو میریخت.
تو گفتی:
«قول بده برمیگردی...»
و من
نگاه کردم به چکمههایم
که از حالا بوی خاک داشتند.
در دلِ ایستگاه
سربازها شوخی میکردند،
سیگار میکشیدند
و نمیدانستند
که تا چند ساعت دیگر
دستهایشان را
در جیبِ مرگ جا میگذارند.
من اما
فقط به لبهایت فکر میکردم،
که آن شب
طعم سیب میدادند
و دعایی که زیر لب
برایم خواندی
مثل مه
روی شانهام نشست.
بوسهات
نه گرم بود
نه سرد،
چیزی شبیه وداع پرندهای
که بالش شکسته
اما هنوز امید دارد
تا افقِ خاموش پر بکشد.
قطار
با صدایی کشدار
آرزوهایم را له کرد،
و من
میان آهن و آتش
دست تکان دادم
برای تو
برای کودک نیامدهمان
برای آفتابی
که دیگر طلوع نمیکرد.
از آن روز
هر شب در خواب
ایستگاهی میبینم
بینام،
با تو
که لبخند میزنی
و من
بیدار میشوم
با مزهی خون در دهان
و بوسهای
که هنوز
بر گونهام
میسوزد.
امین افواجی