نفسم می گیرد از ساعات فراق
تنگ می شد دل در سرای مسجون نفس
آشفته ام می سازد تنگی دل
چشمانم می جوشد در آشفتگی
و دیده جاری می سازد اشک را
اشکی که اکسیر فراق است
و شاید شیره تنه ی رنجور روح
چه می داند بی دل از دلداده
از تبلور روح در اشک
در اشک را چه تعبیر جز دمع روح
که اشک جوهر روح رنجور
الهه رزاز مشهدی