هرچند که
از "نو" ندارد نشانی،
این روزترین شب
که "نوروز" نهادند.
هرچند که
نزدیکترین خاطرهی دور،
همین دی بود که بگذشت.
من دانم و تو دانی و او داند
که زنجیرِ رهایی،
بر گردنِ مظلومترین آدمکِ شهرِ دروغ است.
یا حضرت داور!
تابی که نمانده،
از پا که فتاده است
و بر تاب نشسته،
در هیچترین جا،
و چرخیده و چربیده
به خونِ دل،
کوبیده شده بر خاکِ وجود،
از تاریکیِ روح.
چون خوابِ کهف،
یک بیداریِ مسموم،
در مخروبهای آباد.
خود را نزنید باز به خواب،
مردمِ "دهانآلودهی یوسفندریده"!
سپیده رسا