دل به عشقِ دیدنت،مجنون شدودیوانه گشت
شد بلا گردانِ رویت، پر زد و پروانه گشت
سالها شوقِ وصالت با دلم همخانه بود
تاکه شدلبریزازعشقت، ماندوصاحب خانه گشت
مثنویها در فراقت، سینه ام را می شکافت
تا شدم بی طاقت از غم، شعرِ دل افسانه گشت
لب گشودم بهرِ خشنودیت ای زیباترین
بیت ها گفتم از آن روزی که دل فرزانه گشت
از زمانی که، وجودت در دلم مأوا گرفت
از دمی که عشقِ دنیا، باطل و ویرانه گشت
از مکانی که دمادم می نشستم انتظار
از غروبی که کویرِ خانه ام، گلخانه گشت
می سُرودم از حضور سبزت ای دنیای نور
چون به یادت خاطرم، باهرخزان بیگانه گشت
من تو را در آسمانها با دو چشمی بی قرار
دیدم و جانم مُریدِ درگه جانانه گشت
معصومه یزدی