دل ز بی‌مهری دوست به فغان است هنوز

دل ز بی‌مهری دوست به فغان است هنوز
چشمِ جان در طلب مهر، نگران است هنوز

لب خشکیده ز تلخیِ سخن‌های دروغ
دل زخمی ز جفای همگان است هنوز

سایه‌ی سردِ شب و سنگ‌دلی‌های جهان
در دل خسته‌ی ما بارِ گران است هنوز

هر که لبخند زند، خنجری از کین دارد
راز در پرده‌ی لب‌ها، نهان است هنوز

باغ خشکیده ز بی‌لطفیِ بارانِ نگاه
بیدِ بی‌برگ ز اندوه، خزان است هنوز

فاضلا! مهر کجا رفت ز دل‌های بشر؟
این سؤال از دلِ من، بی‌زبان است هنوز

ابوفاضل اکبری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد