بعد ازین دست منو گیسو یاری که رهید

بعد ازین دست منو گیسو یاری که رهید
گله ها از رخ قدرندانی که رهید
بعد از این قدر زبان را دانم
حرمت هر چه عیان را دانم
بی خودی بود همه حس رغیب
بی خودی بود نگاهی به شکیب
بی خودی بود به دل خون جگرها خوردن
شکوه و غمزه و اندوه رخش را دیدن
بی سبب بود به تسکین غمش خون خوردن
بی سبب بود به تن جامه غم تن کردن
نیزه در قلب و بسی خون به جگر ها کردن
آتش غم به جهان ،جهد فراوان کردن
شاد بادا رخ پر مهر رخ بی همتا
شاد با آن دل خونین و زبان گویا

الهه رزاز مشهدی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد