نمی‌دانم کدام کودکی

نمی‌دانم
کدام کودکی
بازی را
پای کوره‌های آجرپزی
سوزانده
که هرچه در این شهر
آجر روی آجر می‌گذاریم
آباد نمی‌شود


احمد صفری

قوری چای تو یک عطر فقط داشت:


زود برگرد پسر
سا‌ل‌هاست می‌آیم
نان داغی در دست
دانه‌های کنجد
خنده‌ی صبح تو در خاطرشان هست هنوز
وقتی از سفره‌ی‌مان می‌پرسند:
مادر خانه کجاست؟
آرزویم شده این؛
زیر گلدان لب طاقچه خوابم ببرد
بوی شمعدانی تلخ است
مثل دلتنگی من

احمد صفری

قصه‌‌ای بود که انگار خیال

آن همه راه
قدم
شانه
نگاه
آن‌همه شعر سرودن
باران
خندیدن‌

قصه‌‌ای بود که انگار خیال
همه شب‌ها درِ گوشم می‌خواند
آخر قصه که می‌گفت:
کلاغی نرسید
خواب بودم دیگر

پخته بودم پیش‌ترها
اما
خام‌ بودم دیگر

احمد صفری