دیدی که دیوانه شدم؟ مست به پیمانه شدم
خوشتر از آن از پی آن خانه شدم
از پی آن خانه شدن گو نه بهانه ست مرا
حاشا که درداته شدم
مطرب بزن به چنگ و نی دیدی که آن کرشمه ای
بُردا دلم بر در آستانه شدم
عزم تو کرد جان من جان من و جمال حق چشم
خَمور دیدم و راهی میخانه شدم
چونکه شدم گوشه نشین میکده به وصل تو دعا
کنم صاحب کاشانه شدم
سُرمه زنم ز خاک پاک میکده تا که چه خوب
بینمت دیدی که فرزانه شدم؟
دلا بنال به جرعه ای چونکه بهانه ام تویی عاشقِ
آن بهانه ام دیدی که مستانه شدم؟
شهره شهر تو منم مست شدم با تو فقط هست
شدم سحرگهان عاشق جانانه شدم
اشرف شایسته
تو همان باده فروشی که ز کویت خرامان
گذرم بود نه یکبار عمری
نگه افتاد بر آن چشم غزالت به چه مستی
نگهم کرد گرفتار عمری
باورم بود که از مِهر تو لبریز شدم مهربانی
توفروختی به نوشتار عمری
من از آن باده ز دستت بگرفتم به مِهر
تو زدی مُهر گنهکار عمری
همه زندگیم را روبرویت کردم پرچم خشم
گرفتی چو علمدار عمری
گذر از کوی تو غمگین شده بود باده را
نیست به دستم من بدهکار عمری
چه صفایی بود زیر چتر غم من ماتم تو
اشک آمدنش بود سزاوار عمری
مهربانی قیمتش باده فروشی داند که زِ
جامش خنده افتد ز رخسار عمری
اشرف شایسته