بعد از سالها دوباره دیدمش
آن کاج پیر و تنها را
در آنسوی جاده ی خاکی...!
کوله باری از برف بر دوشش !
سپید گشته بود همچون موهایم ...!
با پرواز گنجشک ها...
لرزید و دستی برایم تکان داد...!
یادم از آن روز دل انگیز آمد...
نشسته بودم در سایه اش
به آسمان پاییزی خیره...!
که صدای بچه گنجشکی را
از لا به لای شاخه های بلند قامت شنیدم !
از کاج پیر بالا رفتم ،
به قصد اسارتش...!
اما چشمان تو را دیدم
اسیر تو شدم ...!
علی علیزاده جوینی
ای پرنده مهاجر
که بهار می تراود از لبت !
ز کجا می آیی؟
مقصد تو کجاست ؟
چند صباحی تو در خانه ی من...
میهمان میشوی؟
دیرگاهیست
که در قهر خورشید
قندیل بسته ام !
اما تو بیا...
دانه هایم گرم است !
و امید در هوای خانه ام
کمی جریان دارد...!
بزم شادی یک بهار کم دارد.
تو بخوان !
من و شمعدانی ها
روبروی پنجره
می رقصیم.
علی علیزاده جوینی