من مست خیالم

من مست خیالم
مثل لایه های انگور فشرده
مثل آلوهای رسیده له شده ی ته باغ.
مست . مثل بازی کودکانه
آخرش خانه خراب.
من آماده له شدن سرازیری به امید گورستان پای کوهسار.
به نگاه دخترکان خیال پرداز.
به نگاه مردان سردر گم کاسب
به سرداری با لباس های افسانه ای جنگ.
به نخلستان و مشتری های ناامید شده.
خیالم به برج ثانیه ها.
پرس و جوی بیکاری مرد از زن کارمند.
عوض کنیم به قسم ها.
آماده پاسخگوی یک لبخند.
می دانم یک دانه فرستاده ای
ای تعیین تکلیف داستان.
پیامش آمد بدان
ای سد. درود
تا کمر
تا گردن
تا پایه های گورستان
تا نامیدی محض
ستاره هار ا می جستم و چشمهایی گریزان از همسر دوم
ای کودکان سر زمین دائم آزمون
سر انجام فرجام های پی در پی
قصه ها خواب آلوده و تنها.
می خندیم به آقای خاص
به خانم فیلم رنگی


علی محسنی پارسا

با خوشحالی تمام می ترسیدم

با خوشحالی تمام می ترسیدم
یک روز خوش و ساعت ها سر درگمی
این بود رفتار کد خدا با مردم ابادی
با خواهر ها عمه ها و خاله و عروس
او انبار آذوقه را به مرد جوان نشان داد.
رو به خالی شدن بود
جوان پرسید خوبه تا اخر سال چیزی نمامده.
کدخدا با اخم و درد گفت درد شکم و سینه امان نمی دهد.
می ترسم. جنگ به اینجا هم کشیده شود.
جوان با خنده گفت خواننده ها هنوز می خوانندو
می رقصند نترس.
کد خدا فرمود فکر دیگری باید کرد..
کد خدا سه شنبه به ییلاق رفت.
چیز هایی می گفت .
و سراغ جوان را می گرفت
جوان نبود.
قرصی نداشت.و شراب دختر خاله دیگر اثر نمیکرد.
کدخدا در غربت جوان .مرد.
و فرزندان کدخدا . هر یک کداخدای تازه.
می گقتند و می بریدند.


علی محسنی پارسا

وقتی خسته شدی

وقتی خسته شدی
نمی شود رها کنی خیال را در شمار اعداد قابل فهم
کنار آبی ترین رودخانه فصلی در سرمای زمستان و نگاه
لک لک های جامانده مهاجرت
به تو می اموزد رفتن را
کم کم آبی رود خانه به مردابی گرم تبدیل می گردد
پر از احساس های سبز قدیمی
و خبری از اعداد گمشده نمی یابی
تا یک روز به جاده رقابت بررسی
ببینی
چه سخت
حتی مادر
برادر
و خواهران رقیب
سرد می شوی
و تا مغز استخوان رویداد های تازه
مثل سکرات مرگ
نمایش عشق ها
رو یا های صادق کودکی
خجالت در رفتن به منزل سر پرست اداره
برای التماس
خجالت از پاسخ به نامه ی یار
روزانه یا شبانه درس خواندن
بجای طرف حرف زدن
کتک خوردن ارواح برای نجات دختر دم بخت کشاورز
و اهسته سه تار نواختن
پراز غلط املایی.

علی محسنی پارسا

به تندی سخن گفتن

به تندی سخن گفتن
به رو یا یی خندیدن
به سرعت کیک خوردن تا
بریسم به ساعت ضروری ایراد
به نفس زندان خیال
به بازی پسر بچه در جمع دختران بزرگسال
همین است ابتدای زندگی
ابتدای سفر به روباه پذیری
به چاره جویی نفرات برتر
و در جمع خیل بیکاران درب سینما
روبروی پارک پیرمردان
و زیر سایه های بید کنار بیمارستان
همین هست زندگی
زراعت. تجارت قناعت
این هست درس امروز شهر ماها.
در سفر اول بی پولی
در سفر بعد بی پولی . و
سفر آتی . رقابت
بی رحمی
آسایش. بیخیالی
چوپانان
این درس را دادند
رفتند.


علی محسنی پارسا

خزانست

خزانست
پریشان پایِ غنچهٔ پژمردهٔ عشق
قلبم
سنگ میانِ سینه
چشمانم
خون در شوره زار اشک
پایم
بی تمکین تر از چوب
دستانم
افتاده تر از
امیدِ عاشقی مطرود
فکرم
گیر در گردابیست حزین
که
دلت چگونه آمد؟؟
فتوایِ فراقم دادی....


علی محسنی پارسا