ابرها به رودخانه دیر به دیر سر می زنند.

ابرها به رودخانه دیر به دیر سر می زنند.
چنانچه دخترکان خندان دیگر
ظرف های خود را در رود خانه گم نمی کنند.
و بلند بلند به یکدیگر نمی خندند.
نشا های رسیده سالهاست در کوچه های دهکده پراکنده نیستند.
و لشکر چهار پایان بیکار.
آفتاب می گیرند.
اندگی آشنایی از سلام ها بر نمی آید
و نسیم..
صبحگاهی بدهی خود را به مرد غریبه داد.
او اثری از اجداد خود در آبادی ندید.
سر به زیر افکند .
و اتوبوس را منتظر شد.
در شهر سکوتی عحیب دید.
پر رفت و امد ساکت و
خواب آلود.

علی محسنی پارسا

یک کسی اشتباهی خواند یک قصه ی خوب.

یک کسی اشتباهی خواند یک قصه ی خوب.
یک کسی اتفاقی گوش کرد به آهنگ خوب.
یک کسی نشست از خاطره گفت.
رنگ کاغذی شکوفت از سرانگشت
باد دوباره می زند سیلی به برگ
غم دو باره نقاسی روی سنگ سرد.
دو بلبل خسته از تنهایی باغ.
دختری منتظر از جوی افتاب .
چون پدر رفت میهمان پدر
این در بسته مانده بی خبر .
مانده بی خبر
صف گرفتیم تا ببینیم روی یار
یار رفته و شیطان دزدیده بوی یار.

علی محسنی پارسا

بمان .

بمان .
گفتم بمان تا قدری از رو یاهایم برایت بگویم.
و بدانی چشمهایت چگونه رمز رویا را گشود.
وپایان انتظار را معنی کرد .
رفتی و دیگر مجالی برای صداقت های دیرینه نماند.
و مرا دوباره
در افسانه ها تنها گذاشتی.
چه کوششی بیهوده ای بود.
شنا در دریای غربت افسرده گی ها.
.همیشه تجربه شکست راه غرور را تاریکتر می کند.
حداقل لبخندی بگذار.
تا قایقی بسازم برای سفر های دوباره.

علی محسنی پارسا