دل بَرَد بوی گل و آواز چشمه با سرود پهلوی

دل بَرَد بوی گل و آواز چشمه با سرود پهلوی


بلبل از شوق گل و بوی دل انگیز بهار

می سراید نغمه دلکش به هر کوی و کنار

باغ یخ بسته به فرمان نسیم جان فزا

زندگی از سر بگیرد پُر شود از هر نگار

تُندرِ غرّآن رود هر سو چو پیک عاشقان

آسمان گرید به شادی شوید از دل ها غبار

هر کجا پُر آب و سبزه پر گل است و رنگ رنگ

جلوه دارد مهر یزدان در شکوه نوبهار

چون به هر جا بگذری با گوش جانت بشنوی

نام مزدای اهورایی ستایش بی شمار

گویی آمد کوروش و فرمان عدل و داد ، داد

که اینچنین شد مُلک دارا زنده از نو بر قرار

شیر و خورشید از پی ِ هم ره سپارند و روان

مست باران بهار این شیر و خورشیدش خُمار

دل بَرَد بوی گل و آواز چشمه با سرود پهلوی

چون که انعامی رود در کوه و دشت و مرغزار

غلامرضا انعامی

بوی باران می دهد صحرا و دشت و کوهسار

بوی باران می دهد صحرا و دشت و کوهسار
بوی عطرِ رازقی پیچیده اندر مرغزار

پُر شد از ابرِ سیه فام آسمانِ نیلگون
می خروشد تُندر و زیبا خُرامد جویبار


بلبل و قُمری غزل خوانند و مست اند و رها
زنده شد باغِ خزان دیده ز باد ِ نوبهار

کاش آید فَرِّ یزدانی به مُلکِ آریا
دور گردد تیره روزی ها به مهرِ کردگار

از دوباره تخت جمشید آیَدَش فَرّ و شکوه
نامِ کوروش زنده گردد اندر این کهنه دیار

داریوش آید دوباره بارِ نوروزی دهد
جشن ِ نوروز و سده از نو بگردد برقرار

یادِ زرتشت و سه نیکش تازه گردد در جهان
هر بدی دژکامگی جور و ستم نَبوَد به کار

ای خدا فرخنده گردان این بهار ِ تازه را
تا که انعامی ببیند شادمانی بی شمار

سه نیک: پندار نیک،گفتار نیک،کردار نیک

غلامرضا انعامی

پریشانم چو بینم رنج و اندوه و پریشانی

پریشانم چو بینم رنج و اندوه و پریشانی
بود آیا که بینم آن شکوه و فر یزدانی

به دشت لاله چون کردم گذر هرگوشه ای دیدم
بسی روی چو مهتابی،گل نشکفته در جانی

غمین شد بلبل شوریده در سوگ شقایق ها
ز داغ بی گناهان دیده پر آب است و بارانی

مگر سیلی شود هر قطره اشکی که به خاک افتد
که اشک دیده ها سیلی پر از قهر است و ویرانی

هزاران گل بروید عاقبت از خون آن پاکان
شود آخر بهاران نوبت مهر و گل افشانی

به انعامی مگر آمد ندایی در شب تاری
که شب بگذشته وآخر رسد خورشید تابانی

غلامرضا انعامی