کاش می شد که نمی شد دل من در هوست

کاش می شد که نمی شد دل من در هوست
پر من گیر نمی کرد بر آن خار و خست
تف بر آن لحظه ی شومی که هم آغوش شدیم
ساده لوحانه فکندم نفسم در نفست
برق چشمان تو و خامی زاغ دل من
وه چه ذوقی که نکردم به خدا در قفست
پیش رو نیل دل خسته و طوفان وجود
پشت سر بانگ تو و غافله ی هیچ کست
دست تو حلقه به حلقوم من از روز ازل

ناله از ایذه رسیدست به حد ارست

فروهر نگهداری