آمد هلال ماه مُحرَّم دهد خبر

آمد هلال ماه مُحرَّم دهد خبر
این راز سر به مهر به عالم شود سمر 1

حافظ چو اشک در غم ما گشته پرده در
شمس و ستاره مویه کند همره قمر

خون خدا به جوش درآید ز کربلا
طاقت نمانده بس که به دندان نهد جگر

باز این چه شورش است که در خلق عالم است 2
فریاد محتشم به فلک رفته مستمر

داغ و درفش و دشنه و شمشیرِ شمرِ شر
دست ستبر ساقی لب تشنگان سپر

یاری کننده‌ایست که یاری دهد مرا؟ 3
بانگی رسا بخاست به دنیای کور و کر

گر نیست دین تو را به جهان پر از بلا
آزاده مان و باش به دنیا تو معتبر 4

یاری دهنده کو؟ که تفاوت نمی‌کند
پیمان به نزد کوفی و یاسین به گوش خر

در کارزار باطل و حق در تمام دهر
چون این پدر ندیده چه رفته سر پسر

صِفِّین و گاهِ بستن قرآن به نیزه‌ها
نَک کربلا نگر تو به بالای نیزه سر

آن سر که فخر کَون و مکان دو عالم است
خورشید، وقتِ شب، سرِ نی گشته جلوه‌گر

ذلت به دور باشد از آزاده مردمان 5
هرگز گمان مبر که شود خونشان هدر

هفتاد و دو دلاور میدان نی‌نوا
یک شیرزن نبود، کجا بودشان اثر؟

تا در دمشق جان که فراموش گشته عشق
زینب مگر کند شب شام سیه، سحر

صدها جهاد و حج به کسی آبرو نداد
حر باش تا که لحظه‌ی آخر دهد ثمر

فقر و خرافه جامه‌ی ملت دریده است
این ورطه کیسه‌ی تهی آن سوی سیم و زر

هان گیوه پاره پاره یزید زمان شناس
پوتین رو سیه فکن از پا به خاکِ در

هر روز خیر و شر به نبردند هر مکان 6
ای پا برهنگان جهان همتی دگر

جور و ستم ز حد نهایت چو بگذرد
بنیاد ظلم، خلق خدا می‌زند تبر

یاور چه خوش اگر که شفیعت به روز حشر
باشد حسین(ع)، پس غزلت کن تو مختصر . .

البرز داودی
این راز سر به مهر به عالم شود سمر 1

حافظ چو اشک در غم ما گشته پرده در
شمس و ستاره مویه کند همره قمر

خون خدا به جوش درآید ز کربلا
طاقت نمانده بس که به دندان نهد جگر

باز این چه شورش است که در خلق عالم است 2
فریاد محتشم به فلک رفته مستمر

داغ و درفش و دشنه و شمشیرِ شمرِ شر
دست ستبر ساقی لب تشنگان سپر

یاری کننده‌ایست که یاری دهد مرا؟ 3
بانگی رسا بخاست به دنیای کور و کر


گر نیست دین تو را به جهان پر از بلا
آزاده مان و باش به دنیا تو معتبر 4

یاری دهنده کو؟ که تفاوت نمی‌کند
پیمان به نزد کوفی و یاسین به گوش خر

در کارزار باطل و حق در تمام دهر
چون این پدر ندیده چه رفته سر پسر

صِفِّین و گاهِ بستن قرآن به نیزه‌ها
نَک کربلا نگر تو به بالای نیزه سر

آن سر که فخر کَون و مکان دو عالم است
خورشید، وقتِ شب، سرِ نی گشته جلوه‌گر

ذلت به دور باشد از آزاده مردمان 5
هرگز گمان مبر که شود خونشان هدر

هفتاد و دو دلاور میدان نی‌نوا
یک شیرزن نبود، کجا بودشان اثر؟

تا در دمشق جان که فراموش گشته عشق
زینب مگر کند شب شام سیه، سحر

صدها جهاد و حج به کسی آبرو نداد
حر باش تا که لحظه‌ی آخر دهد ثمر

فقر و خرافه جامه‌ی ملت دریده است
این ورطه کیسه‌ی تهی آن سوی سیم و زر

هان گیوه پاره پاره یزید زمان شناس
پوتین رو سیه فکن از پا به خاکِ در

هر روز خیر و شر به نبردند هر مکان 6
ای پا برهنگان جهان همتی دگر

جور و ستم ز حد نهایت چو بگذرد
بنیاد ظلم، خلق خدا می‌زند تبر

یاور چه خوش اگر که شفیعت به روز حشر
باشد حسین(ع)، پس غزلت کن تو مختصر . .

البرز داودی