شاعرانه احساس میکنم

شاعرانه احساس میکنم
زندگی ام همیشه با
شوق بالهای عشق معنا میگیرد
سخت است این زندگی
در دنیای ماشین و امواج و الکترونیک
اما من چُنینم

محمد جلائی

همسایه هارو یک به یک، سیلی بزن گربه

همسایه هارو یک به یک، سیلی بزن گربه
پنگول و دندون تیز کن خیلی بزن گربه

هی شاخ و شونه با همه تهدید و دعوا کن
شرقِ میونه، کوچه کوچه، شرّ تو برپا کن

درهای صلح و دوستی رو یک به یک بستی
بیراهه میری با هزینه توی گِل هستی

دیوونه وار و سنگ دل، با صد شعارِ پوچ
بی منطقی گربه، تو دادی عاقلارو کوچ

بی چشم و رویی تو وقیحی، شیر ها رفتن
خنجر زدی از پشت، چون شمشیر ها رفتن

اقوام ایرانی همه با هم یکی هستن
از لُر بلوچ و ترکمن تا کُرد، یک دستن

باید بسوزه این سیاست پیشِ آبادی
صدها سلیقه محترم تا اسمِ آزادی

هر جا که ظالم چیره شد محکومِ نابودی
قدرت کجا، همدل نداری محو و محدودی

با ناخدای ظالمان همخوابِ شبها باش
بی فکر باش و علّتِ اصلیِ تب‌ها باش

فریاد هارو تا کجا زنجیر میبندی؟
تا کِی به روی منطقیِ عشق میخندی؟

وقتی سیاهی کُلِّ شب از نور، کم میشه
نورِ فلق چِشمَک زنان امّیدِ غم میشه

تزویرها مثلِ سرابن، توی بی آبی
تشویشِ ذهنِ خسته میشن توی بی خوابی

از ارتعاشِ نعره های خَر نترس و باش
ساکت بشین و رازِ احمق ها نکن تو فاش

دنیا بچرخه دوره ی احمق تموم میشه
از دل نگو، فرهاد هست و کوه و یک تیشه


محمد جلائی

وقتی که حق، سخن گواه و گفتنی نداشت

وقتی که حق، سخن گواه و گفتنی نداشت
انسانیت کجاست؟ روی سر، تَنی نداشت

وقتی که اختیار با صلیب بسته شد
دل های دردمند پای ماندنی نداشت

فریاد های منطق و حقّ با نفیر و سوز
پائیز نامه درد، لبِ خواندنی نداشت

وقتی که ناخدای جهل به قدرت رسیده، بود
مظلوم ادّعای قدرت و منی نداشت

پیمانه های عقل خالی از شراب درک
رأفت کجاست،؟ رفته، قدرِ روزنی نداشت

صدها شعار پوچ سهم زندگی شده است
یک رنگی و صفا سَرِ هر برزنی نداشت

اینجا فقط برای تظاهر نشسته اند
این قصه تلخ بود و رویِ گفتنی نداشت

محمد جلائی

سرابی که سیره

سرابی که سیره
سرم سر به زیره

دلی خسته تا عاشقی جون بگیره

شبایی که غربت منو بی تو گم کرد
چه دورم؛ تو اما
نگو خیلی دیره

نگاتو ندزدی از این چشم قفلم
که زنجیر نورش
به چشمت اسیره

شبای نبودت
هوا گرگ و میشه

شدم خیره حالا
به بارون و شیشه


من و بیستون و
صداهای تیشه

غمی خونه داره
تو قلبم همیشه


محمدجلائی