در شب بارانی، پسرکی دوید،

در شب بارانی، پسرکی دوید،
به عمق تاریکی، پا برهنه رسید.
چون شهابی، درخشید و سوخت،
به سوی روزنه‌ای، که تابیدش نور.

تاریکی، چادر سیاهش انداخت،
ولی او، چو شمعی، راهش ساخت.
پسرک دوید، چو رودی خسته،
ولی مصمم، به سوی هدفش رفته.


در سیاهی شب، که آسمان گریست،
پسرکی شجاع، به تاریکی نگریست.
چون شبحی در باد، در پیچ و تاب رویا،
به سوی روزنه‌ای دوید، که نور امیدش داد.

این است زندگی: دویدن در تاریکی،
در پی روزنه‌ای، که نزدیک نمی‌شود به راحتی.
ولی همین دویدن است که معنا می‌بخشد،
و امید، چراغی است که هرگز خاموش نمی‌شود.

محمد کارگشا

شیشه شکست، صدای خرد شدن زمان،

شیشه شکست، صدای خرد شدن زمان،
دختر رقصید بر تیغه‌های زخمِ جهان.
خورشید در دست مرد، گل سرخی شکفت،
چشمانش در جستجوی رازِ این رقص نهفت.
ناگهان ماه مُرد، نورِ شب بی‌جان شد،
زلزله آمد و هستی، دوباره ویران شد.
قفسی که اسیرِ پرنده بود، شکست،
غمگین تر از این، چه سرنوشتی هست؟
پیله‌ای که کرمِ پروانه در آن خفته بود،
مُرد و رویایش با خاک یکسان شد، چه سود؟
مرد از خواب ظلمت، ناگهان بیدار شد،
دلش لرزید و عقلش، در این جهان بیمار شد.
مرد در خواب تاریک، دنیای درد را دید،
تاریکی در دلش، سایه‌های غم را کشید.
چگونه بگریزد از این کابوس بی‌پایان؟
شاید در دل خواب، نهان است یک داستان!


محمد کارگشا