مَه بود و مِی و ستاره، دلبر در بَر
دلبر نگران که ماه، از من برتر
او بوسه به جام می زد و من بر او
رفتیم از اَختران و مَه، بالاتر
مهدی سلحشور
در بامدادی لوس و پیله،
گم کرده ره موری پریشان
در گوشِ من دنبال راه خانه میگشت،
من را بر آشفت.
از خواب برجستم شتابان
هر گام آن چون پتک میلرزاند مغزم
گویی که مغز و استخوان را،
با مته میسفت.
من ناخودآگاه،
انگشت خود را همچو اسبی تیزتک، راندم به سویش
مور نگونبخت
اینگونه جان داد.
گشتم پریشان
پرسیدم از خود:
«این کار من آیا گنه بودهست و بیداد؟؟؟»
مهدی سلحشور