ارغوانا، شاید عمرم قسمت فردا نشد

ارغوانا، شاید عمرم قسمت فردا نشد
دیگر آغوش تنم بر بدنت گرما نشد

مهربانا، عاقبت این منو تو ما میشود
هرچند این قصه دیگر عازم فردا نشد

دلربایم، مپندار ز دلت بی خبرم
این منه تنها، هیچوقت بعد تو تنها نشد

گفته بودم که روزی به فدایت میشوم
تو بمان، حتی اگر این من تورا همراه نشد

نازنینا، بعدِ این هرلحظه در نزد توام
هرچند، بر دیدگانت قامتم پیدا نشد

ای تمام نا تمامم، دوستت میدارم
در دیارِعاشقان، هیچکس چو من شیدا نشد


مهدی سنایی

شادمانی گر دوصد چندان کنی

شادمانی گر دوصد چندان کنی
در درون از غم نمیابی بُنی

وای از آن روزی که غم آید درون
چون هزاران شادی میگردد برون

هر گلی پژمرده میگردد و زرد
تا به کی باید رها باشی ز درد

زندگی گر سهل باشد یا که سخت
برتو میگردد هرآنچه باشه بخت

هرکه اندر این جهان باشد سکون
عاقبت گردد به نوعی سرنگون

زندگانی چون حبابی بیش نیست
فرق میان مالکو درویش نیست

پس سنایی قدر عمرت را بدان
فطرت خود را جدا کن از بَدان

مهدی سنایی