آدمی چون تکه چوبی کوچک است
غوطه وردرجویباری پرخروش
درمسیرش هم طبیعت هم سراب
هم هزاران صحنه زیبا وخوب
هم هزاران صحنه زشت وخراب
می جهد بالا و پایین بیشما ر
می رود تا ا نتهای جویبا ر
درشتاب است تکه چوب آدمی..............
راه د ریا را فراموش کرده است
گاه درگرداب می گرد د فرو
دست گرداب می فشارد ش گلو
گاهی هم دربرکه ای دارد پسند
شاخ وبرگها مانع او می شوند
می برند دستی بسویش هرزمان
قصد او کرد ند شاید بی گما ن
می جهد چون چله ی تیروکمان
روبه دریا می رود باشوق رود
راه برگشتی ندارد درمسیر
پیش رو راهیست د شوارازکویر
دستی او را پیش می راند جلو
در وجو د ش بازمی گوید برو
آ د می چون تکه چوبی کوچک است
غوطه وردرجویبارزندگی
گا هی دریا را فراموش می کند
بین امواج و فشار زند گی
کمال مومیوند