تو روح عاصیام
این آخرین بازمانده از تبار درد را
در شعلههای عشق سوختی
تو اینگونه دردناک
شاعر شدن را به من آموختی
حامد_نیازی
از چشم تو آن قدر دورم تازگی ها
آن قدر دلتنگ حضورم تازگی ها
که روبرویم هستی و دلتنگ هستم
یک قاب سرد سوت و کورم تازگی ها
مثل خیابانی پر از حس زمستان
چشم انتظار یک عبورم تازگی ها
عادت ندارم ساکت و سنگین بمانم
زخمی تر از زخم غرورم تازگی ها
در فصل گرم چشمهایم پلک تا پلک
غرق عبوری و مرورم تازگی ها
گفتی صبوری کن،صبوری کن،صبوری
کو " طرفه خاکی " من صبورم تازگی ها