به یک پلک تـــو مـیبخشم تمـــام روز و شبها را
که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را
بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لبها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را
دلیلِ دلخوشـــیهایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمیفهمم سببها را
بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد مــیگیرم زبان با ادبها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقبها را
نجمه زارع
وقتی خزان می رسد
ناله های حزین سازیی آشنا
با کشش یکنواخت
قلب مرا می نوردد ...
نمی خواهم گذر زمان را باور کنم
یک مرتبه صدای زنگ ساعت ،
مرا به خود می آورد !
حس می کنم زمان خیال ایستادن دارد
خودم را آهسته به باد می سپارم
نسیم بداندیش
مرا چون برگی پژمرده با خود می برد ...
من در رنگ باخته خود ،
و رودخانه ی نزدیکمان غرق می شوم
لیولنها ردیف شدند در سینیِ
مسی جهیزیه ی مادرم
نجوای او را شنیدم که می گفت:
مهمان می آید
لیوانها را ردیف نگه داشته ام
تا بیایی...
فروغ_گودرزی
چاره ای نیست
جز عاشقانه سرودن
جایی که
نماز درد
هزار رکعت است
محمد خسروی فرد