وتو همروزی پیر میشوی،
امامن ...
پیرتر ازاین نخواهمشد،
درلحظهای ازعمرم متوقف شدم ...!
منتظرم بیایی
واز برابر منبگذری
زیبا،پیرشده
آراسته بهنوری
که ازتاریکی مندریغ کردهای
"شمس لنگرودی"
آشیانه بادها کجاست
وقتی که در آسمانها نیستند
روز را کجا سپری میکنند
شب که به جارو کردن
خوابهای من مشغولند .
"شمس لنگرودی"
میآیی و چون چاقویی
روزم را به دو نیم میکنی
میروی
پارههای تنم
در اتاقم میماند...
شمس_لنگرودی
میخواهـم "ببـوسمت"
اگـر ایـن شعـرهای شعـلهورم ....
دهـانـی بگذارنـد...!!!!
شمـس_لنگــرودی
و آنچه که روزش می خوانیم
شکل دیگر تاریکی ست
که از بستر برخاسته
در پیراهن خوابش راه می رود.
شمس لنگرودی