بایدم دعوا کنید
شور و شر برپا کنید
بعد از آن هم خنده ای
پشت در بر ما کنید
پیروز پورهادی
می نوشی و می نوشم از باده ناب تو
از شعر و غزل هایت از جام شراب تو
از مستی چشمان و گیسوی پریشان و
از خمره زیرین و آن چشمه ناب تو
می نوشی و می نوشم از باده ناب تو..
نوش ها عشقست و باده کام دوست
چون فرود آمد به لب در دام دوست
پیروز پورهادی
من ایرانم من آن فرزند آریوبرزن شیر دلیرانم
که غرش میبرد بر آن سکندر هم های ویرانم
من آن فرزند تاریخ هزاران ساله ی خورشید
من آن عصاره ی اندیشه ی خفته درون کوهسارانم
که میتازد به لشکرگاه مکر و حیله و ترفند
قلم برصفحه و آن سینه ی تاریخ زیبای نگارانم
هنوزم هست می بینم هزاران شیر پادربند
که غرش می برند بر آن سگان آزاد گیسویی هزارانم
من ایرانم.. فریدونم.. منم آرش..
زنم تیری به چشم و دیده ی قلب ضحاکانم
نصیبم اشک و باران بوده و آتش
غزل میخوانم از شوق دلیرانم
بخواب آسوده و آرام ای جانم
هنوز اندیشه ها در سینه میرانم
پیروز پورهادی
عطر سیبت دست هایم را چه خوشبو کرده است
عطر گیسو بند گیسوست
گر گشایی..عالمی را مست مست
پیروز پورهادی
شهر ویران شده ام
کز دل اندوه سر آورده برون
بدنی نیست سری نیست تنی,برگی و حالم خوش نیست
به نسیمی نفسم بند شده ست و به خوابت.. قفسم تنگ
به اندوه پری.. کز تن خود میریزم
و به اشکی..که درون هرسم نیست
من زمستانم و امید و لبم خشک شده ست
من بهارم.. که شکوفه به برم نیست
من خزانم حالم اصلأ خوش نیست
پیروز پورهادی