از بس نیامدی جان به سر شدم

از بس نیامدی جان به سر شدم
و بند بند دلم پاره شد
آنقدر چشمانم بارید
که درخت بلوط خاطرات هم پوسید؛
از شاخه ساران کبودِ آغشته به دلتنگی
خون می چکید چنان که
برگ های سوخته رقصیدند
و آرام سقوط کردند
بر روی گُل های پیراهنم
شبیه شعرهای بی مخاطب
در پی واژه های گُم شده
میان حلقوم قلم های شکسته!

مرتضی سنجری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد