چشم وا کردم و دیدم تکه ای از ماه تابان گم شده ست...
لابلای دفتر دوران که گشتم دیدم اسان گم شده ست...
پرس و جو کردم کسی عطر و نشانش را نداشت...
همچو ابری پی باران در بیابان گم شده ست...
کوچه ها را گشتم اما هر مسیری ...هیچ بود ...
بگمانم یک خیابان در زمستان گم شده ست...
شعله میزد تا فلک از رنج دوران بغض ما...
چشم دل میسوزد اما اشک مژگان گم شده ست...
بچه اهوها خرامان در پی دامند و حیف...
مست خوابند عالمی صیاد ایشان گم شده ست...
چاره ای جز شعر و شور و نغمه ای گهگاه نیست...
پنجره بازست و اما..قفل زندان گم شده ست..
همچنان میگردم اما پیش رویم رد پایی اشناست...
کیست این در وهم دنیا ..شاید انسان گم شده ست...
فرشته امامقلی