عشق او را ماه ها بر روح و بر تن می کشم

عشق او را ماه ها بر روح و بر تن می کشم
این سیاهی را من از آن چشم روشن می کشم
خاطره ها مانده با یک کوله بار رنج و غم
او که رفته جملگی بر شانه ام من می‌کشم
صد پیامش دادم و افسوس حتی یک جواب
خویش را تنها در و دیوار محبس می زدم
ناله ها می کرد گاهی روز و شب ها از فراق
من نفهمیدم مرا می خواست یا پس می زدم
من برایش روز و شب می مردم او در قفا
ناله ها می کرد پس کو عاشقی جان باخته
اخرش فهمیدم او اندر پی معشوق نیست
پوششی بر حسرت خود را مصور ساخته
گر که روز اول از تصمیم خود آگاه بود
روشن از عشقش نمی گردید ، دل ، رسوا نبود
من به یادش سوختم پروانه وار اما ندید
چشم هایم غرق او اما چنین دریا نبود ...


ساسان مظهری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد