پیچکی بود دور نردبان فولادی
نغمه سر داد:
خوش به حالت،هرچه فصلست تو میبینی
از بهار اینجا، تا زمستانی
من را بگو،اندکی بهار و تابستانی.
نردبان اما گفت:حسرت سرما خوری؟
چقدر نادانی
خوش به حالت پیچک
فقط بهار و تابستانی.
پیچید پیچک به دورش تا تابستان
سالی رفت و دیگری آمد ،بهار و تابستان
زمان بگذشت و نردبان زنگ زد
پیچک خشکید، در آسمان پر زد
پیچکی دوباره کاشتند و
نردبانی گذاشتند در بستان
و دوباره
و سه باره
بهار و تابستان.
محمد صالح صالحی