باخدا حرفم شد
گلهها کردم از او
گفتمش زخم سخن
از وجود من فانی، من ناقص
چه بُوَد حکمت تو که چنان زجر کشم در عالم
و خدایی که به نجوای دلم آگاه بود
لب گشود زمزمه کرد در گوشم
و چنان محو صدایش بودم که سخن بسته شدم
و خدایی که عزیزی در ره من جای گذاشت
تا ببینم و بدانم که خدا هست هنوز
و نگویم سخنی جز نگاهم به عزیزی که کنارم دارم
و خدایی که بهشدت کافیست
محمد حسین خاوری گلستانی