نشستم درفراقت من تورابا هوش وجان دیدم

نشستم درفراقت من تورابا هوش وجان دیدم
صداکردم تو نشنیدی چه زجری در جهان دیدم

ندانستی که در گیر چه ظلمی من عیان گشتم
وفا از کس ندیدم من نشستم این و آن دیدم

لبی خشکیده در صحراست نچیده بوسه لیلی
من آن مجنون سرگردان شبی نور عیان دیدم


شکستند قلب پاکم را ندیدند عاشقت هستم
چراغان کرده‌ ام صحرا طلسم این زمان دیدم

من از دردم چو نالانم شریک غم نمی‌خواستم
ندیدم روی خوش دیگرحسودان رامکان دیدم

مرا دادی تو تب گویا که خود عاشق ترم بودی
چه شد با دیگری رفتی غمت را پر بیان دیدم

عجب زجری بما دادند در این دنیای بی وجدان
در این دنیای بی وجدان دلم را در خزان دیدم

نوشتی از فراقم چون بخوان ای جعفری نالان
در آغوشت چو بنشستم ملاییک پاسبان دیدم

علی جعفری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد