ای خیال دیدنت برزخم ودرد دل شفا

ای خیال دیدنت برزخم ودرد دل شفا
ازدلم یکباره گشتی اینچنین غافل چرا ؟

درنبودت باغ بی برگم ؛ بهارانم نرو
چهارفصل زندگی بی توخزانی شدبیا

بیم از تو دور ماندن را نیارد تاب دل
گر به این ترسم دهی سرعت نمی بینی مرا

آن همه دلبستگی هایت شده نقشِ براب
درکجا هستی در این دلدادگی وما کجا؟

بی تو زندانی شدم در تنگنای زندگی
گرچه می دانم نمی سازی از این بندم رها

بی وفایی پیشه کردی وتماشامی کنی
هیچ می دانی چه اشوبی به دل کردی به پا؟

گفته بودی یاروهمراه منی اما چه شد؟
من که چون سایه به دنبالت دویدم سالها

ازپریشانحالی خودمی سرایم روز وشب
چون پریشان دیده‌ام هربارگیسوی تورا

آه آتش می زند بردل جدایی ها  غریب
سوختم روزی که باچشم توگشتم آشنا


اصغر اروجی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد