ای که خزان عمر من با تو بهار میشود
و گلشن وجود من، همان دمان که نیستی
خراب و زرد و زار میشود
شراره های سرکش خیال من،
در آن نفس که بینَمَت
پُرِ قرار میشود ...
وقلب من و قلب من،
تو را دچار میشود.
ستارگانِ آسمانِ عمرِ من نگر،
یکان یکان
که چشمکی و چشمکی
پس از دگر ستاره ها
که در شمارشند، بیشمار میشود
و زندگی و زندگی
چه خوشگوار میشود...
و حال من، همان زمان،
که تو درنگ میکنی به پاسخم
به سان آن دوچشم دلفریب،
عجب خمار میشود
و قلب من دوباره و دوباره و دوباره تر،
پُرِ شرار میشود
وگر تو فِرقَتی کنی دَمی ز من
تمامِ عالم و عدم،
به چشم من، سیاه و سوگوار میشود
کتاب ِداستانِ آینه، جمالِ طلعت تو را
بیان کند و همچنین هزار و یک نگفته را
که آشکار میشود.
وعشق بی شکیب من،
هزار و سیصد و سه بار نصیب یار میشود
وقلبِ من ، دوباره و دوباره و دوباره تر،
تو را دچار میشود...
محمود گوهردهی بهروز