من دلم تنگ‌ست احوالی ندارم روبه راه

من دلم تنگ‌ست احوالی ندارم روبه راه
چشم بر در مانده ام، با خود ندارم غیرِ آه...

پا به ماهم باز هم دردِ غزل آغاز شد
باز دارد می‌رسد نوزادِ گریانی ز راه...

می‌کشم افتان‌و خیزان خویش‌‌را بی‌دست و پا
باز باران ، باز بغض و ناله و افسوس و آه...

مستم از بس خونِ دل خوردم ز جامِ غم رفیق
بس‌که در عزلت نشستم سر به زانو رو به ماه...

روزگاری کوه بودم تکیه گاهِ امنِ تو
مرحبا با رفتنت می‌سازی از یک کوه کاه...

مانده‌ام با یک جهان دل‌تنگی و دل‌واپسی
مانده‌ام با بی قراری ، شانه‌های بی پناه...

کاش از یادت نمی بردی مرا ای سنگ‌ دل
آهِ این آیینه می‌گیرد تو را یک روز، آه...

حسن کریم‌زاده اردکانی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد