من بیاسا و به جانم بازگو

من بیاسا و به جانم بازگو
این سراب وَهمِ احساسم بر او
سالهای پیش را رفتم به پیش
دیدم این دیوانه گم کرده خویش
داد را بیداد را حرفم چه بود؟
پیش تر هرگز مرو اورا چه سود؟
جابجا آنجا که چشم سویَش گرفت
بازگرد، چشمت ببند بر این سرشت
هرگز از دیوانگی دوری که چه؟

فارقی خاطر ز بی شوری که چه؟
آه این دیوانه را مجنون ندید
از جنون، هرچه ز ایمانش کشید
صبر، درد و یک خیال منجمد
آب شد دل تا سراب بادگرد
چرخ میزد در فضای انجماد
از همه بیزار و عاشق در نهاد
لحظه‌های روبرو لبریز هیچ
خلوتی در شورش این مارپیچ
رفت و رفتن را به زهرش خورد تیغ
نیشِ مار آغاز و پایانش دریغ
در طلوع خاک شور این بهار
دانه‌ای بود عاری از هر انتظار
بازگرد برخود تمامت ناتمام
فعل را از جمله‌ات بگذار نام
برف های این زمستان آب شد
ریشه‌ات از دردها سیراب شد
یک اَلَک از خاک شورت باز رفت
این جوانه از اِلا بر خاک گشت

الهه شعبانی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد