چه بنویسم؟ نمیدانم،به خود چیزی نمیبینم
نه خسرو من نه فرهادم نه تلخم من نه شیرینم
نه غم دارم نه هم شادی نه بن بستم نه آزادی
نه چون گورخران ابلق نه چون تیراژه رنگینم
چو مه در نیم روزم من چراغی پی سوزم من
نه همچون لیل تاریکم نه اختر همچو پروینم
ترازو مینهی بر من اگر از سو و از احسن
نه از دوزخ نه پردیسم نه بی وزنم نه سنگینم
نه چندان اهل دین باشم نه در راه یقین باشم
به روز بانگ خوشنودم، نه از آنم نه از اینم
نه با میخانه بیگانه نه در مسجد نهم خانه
نه بر مجلس مرا راهی نه بر دارالمجانینم
نه سلطانم نه هم کلفت ندارم پشت خود صحبت
نه دشنامم روا باشد نه هم لایق به تحسینم
نه دارم ترس از آجل نه اکنونم بود مشکل
نه بهرامم نه هم گورم نه بر پشتم نه بر زینم
میان این همه انسان،منم چون کور گورستان
دمادم آدمی دیدم دمی همدم نمیبینم
یکی ماهی تر باشم به آب رفته از جویی
نمیدانم،که برخیزم،نمیدانم که بنشینم؟
آرمان جلال آبادی