یک
خنده از لبهای ایران رفته است
شور و شادی از خیابان رفته است
این گرانی ها نمی بینی تو شیخ
از میان سفرهها نان رفته است
کودک دل خسته از این روزگار
از دبستان پا گریزان رفته است
یادی از گل های آلاله که نیست
هر هزاری سر گریبان رفته است
بعد از آن روزی که سلطان رفته است
باغ و بستان رو به ویران رفته است
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
آدمیت مرد و انسان رفته است
دو
از این اوضاعی امروزی !
کسی دیگر نمی خندد
و می ترسد
هر مردی که می بینم
از فردا که می آید
بغضی در گلو پنهان !
و می ریزد روزی !
روی عرض این خیابان ها
و خورشیدی دوباره !
می رسد آن روز !
زمستان می رود
با ابرهای تیره و تار
و آبی می شود
این آسمان !
آن روز می بینی
که گرگان !
لباس میش بر تن نیست
سگان گلهی همدست
با گرگان !
به جرم بردن
این برههای ده !
به روی دار می رقصند.
سه
واژهها را !
به خط می کنم
همچون سربازهایی که !
از قطار پیاده می شوند
آنها را !
در آغوش می گیرم
می خواهم با آنها !
به جنگ جهل و نادانی بروم
ریشه هایشان را بسوزانم
و خورشید را !
در ذهن جنگل بکارم
تا ابرهای جهالت را
از آسمان بر دارم
واژهها سر از پا نمی شناسند
و به جای تفنگ های ساچمه ای !
که دنیا را !
از چشم دخترکی می گیرد
آماده اند !
تا با دستهای قلم !
نهال اندیشه را
در ذهن ها بکارم
و فریاد زنم
خورشید !
بر تاریکی پیروز خواهد شد
و خفاشی !
در آسمان جولان نخواهد داد.
ابوالحسن اکبری