ناشناس آمده بودی ایکاش نا شناس میرفتی
شعرهای زیبایی گفته بودم با جناس میرفتی
گریه های مراهم شنیدی تودلت هم نسوخت
ازکانال دوستی آمده بودی باسپاس میرفتی
دستم به دامانت که اسیرنگاهت هم شده ام
نداشت قهرکردنت معنایی با قصاص میرفتی
تقدیر چنین بود که برگردی و معشوقم شوی
یک بوسه از لبانت میزدم و با کلاس میرفتی
شاعر نگشته ام که غزل از هوا و هوس کنم
آزاد گشته ام از قفس توهم باجلاس میرفتی
با جعفری چگونه بگویمت از فراق عشق خود
سرد است زمستان من توهم بالباس میرفتی
علی جعفری