در لابه لای زخم های تن خسته ی من

در لابه لای زخم های تن خسته ی من
آرامیده آرزوهای روزهای کودکی من
به چشمم گریزان گشته دمی خواب
نه آن روز و نه این روز .نیافتم جواب
دفتر کاهی سرنوشتم را چون نگاشتی
که خط به خطش گشته درد و کاستی
یکی خوابیده و سیمرغ به بالینش نشسته
چون منی می دود و کوهی به پایش بسته
عمرم همه جور و نقشم همه سیه لشگر
نقش اولی ها چه داشتند برتر از من مگر
دانم هرچه خواهی همان کنی و همه دانی
جفاست گر بگویم ز حال من و ما بی خبری
همه گفتم و همه گراف است و نکنم ناشکری

شاکرم که چون برخی نکردی اسیر و زندانی

شهریار یاوری

ازچشمان نیلگونت

ازچشمان نیلگونت
رنگ می گیرد
دریا وموجهایش

سیدحسن نبی پور

شب از زخمِ سکوتِ من می‌گذرد،

شب از زخمِ سکوتِ من می‌گذرد،
بی‌رحم،
بی‌آنکه دستت
بر زخمِ کهنه‌ام بنشیند.

من هنوز،
در ازدحامِ خاطراتی مُرده،
نامت را
میانِ خودم
فریاد می‌زنم.

بیا ببین،
در این شبِ بی‌پایان،
چگونه اشک‌هایم
بی‌اجازه،
بر سنگِ بی‌اعتنای تو می‌چکند.

اما تو،
ای غریبه‌ی آشنا،
حتی سایه‌ات را
از آغوشِ رویاهایم
دریغ می‌کنی.

چگونه از تو بگذرم؟
وقتی هنوز،
هر خیابان،
هر آهنگ،
هر عطر،
با نامت زخم می‌زند؟

بگذار امشب،
برای آخرین‌بار،
در گوشِ تاریکی اعتراف کنم:
"تو هیچ‌گاه مرا ندیدی،
و من،
هیچ‌گاه نتوانستم
تو را نبینم..."


سارینا رضوانی

قاب عکسی کهنه ام

قاب عکسی کهنه ام
این عکس ،
خالی از من است .


صابر خوشبین صفت