بپیچانم به شرجی نگاهت
بریز از چای چشمان سیاهت
به شالیزار دل آرامشی ده
بتابان پرتو آن روی ماهت
شهناز یکتا
دل با همه سرگشتگیاش را چه کنم
تن با همۀ خستگیاش را چه کنم
کبریت کشیده هستیام را مهرش
این آتش دلبستگیاش را چه کنم
شهناز یکتا
نه این هفته تمام هفتهها را بسر کردم برای دیدن تو
ندانستم تلاشم بیثمر بود برای لحظهای فهمیدن تو
تو گفتی من گل زیبای باغم لطیفم عطر میپاشم به هستی
نگفتی که خیالاتی ندارم برای لحظهای برچیدن تو
شهناز یکتا
گونهی خیسم نشان از دوری یار است و بس
سرخی دیده نشان از چشم بیدار است و بس
میشمارم روزها را چوب خطت پر شده
زردی روی من از اندوه بسیار است و بس
کی زمان دیدنت یارا رسد این را بگو
چشم بر در دوختن از شوق دیدار است و بس
ای پزشک جسم و روحم مایهی آرامشم
دیدن رویت دوای درد بیمار است و بس
قلب جیران میتپد هر دم برای دیدنت
خاک پایت سرمهی چشمان تبدار است و بس
شهناز یکتا
بفرما حضرت پاییز قدم بر چشم من بگذار
بیا رعنای زیبارو کنار من قدم بردار
مگر شانه زدی بر آبشار زرد و اخرایی
که از یاقوت و زر روی زمین را کرده ای سرشار
ببین باد خنک پیچیده و برگ درختان را
به رقص آورده با چنگ و نوای خش خش بسیار
بیا با خندهای لبخند بنشان بر لب باران
بزن رگبار ناغافل بر این پیشانی تبدار
شهناز یکتا