بعد از سالها دوباره دیدمش
آن کاج پیر و تنها را
در آنسوی جاده ی خاکی...!
کوله باری از برف بر دوشش !
سپید گشته بود همچون موهایم ...!
با پرواز گنجشک ها...
لرزید و دستی برایم تکان داد...!
یادم از آن روز دل انگیز آمد...
نشسته بودم در سایه اش
به آسمان پاییزی خیره...!
که صدای بچه گنجشکی را
از لا به لای شاخه های بلند قامت شنیدم !
از کاج پیر بالا رفتم ،
به قصد اسارتش...!
اما چشمان تو را دیدم
اسیر تو شدم ...!
علی علیزاده جوینی