شعری ننوشت

شعری ننوشت
با اینکه دستانش بوی واژه می داد
و دوبیتی مست بود
از نگاهش در مرز اَبروان کشیده اش,
هزاران قو می مُردند
در مرداب چشمانش
عطر تن نیلوفرهای آبی
روی گونه هایش به مشام
موج ها می رسید؛
صدف ها مست می شدند
و سال ها ماهی های نگران
اندوهش را نفس کشیدند
که مبادا روزی
ساحل در غروب های اندوهناک
تشنه ی مژگانِ خیسِ
عروس های دریایی باشد!

مرتضی سنجری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد