دنیایم تهی از حضورت مباد
که بی تو خودم را
چون ساحره ای ناتوان میبینم
که زارو بی تاب نشسته است
کنار ریسمان های به هم گره خورده ی
وانشده اش
کاش تمام راهها
به بن بستی ممتد و بی انتها
متصل شوند
وقتی قرار است
برروی لمس عطر حضورت
در دفتر سرنوشتم
خط بطلان کشیده شود
کاش آنروزدرتوانم باشد
جسورانه
پیمانه ی سرریز از عمرم را چون
عسل خوش بنوشم.
لعیا_قیاثی