و جهان
گوشهی دلگیری داشت
که مرا پای اقامت افتاد
تا ابد
تا به قیامت !
که ندانم کی فرا خواهد رسید
یا دروغ است یا حقیقت
من در این گوشهی دلگیرِ جهان
ساکنم تا به ابد
و به احساس خودم پابندم
که زمین چشمهی پرآب حیات است هنوز
آخرت لهجهی توجیهِ نبودن دارد
پوچی زندگی از پیداییست
بعد از این پیدایی نقطهای پیدا نیست
غیرِ یک چالهی مرموز
که از شهرِ حوادث دور است
و گراییده به پوچی نفسی در دلِ خاک
که همان حاصلِ پیداییهاست
مریم_جلالوند