رفتند
بُریدند
نی
از ؛ نیزارِ گران
دسته ها را جمع
کشیدند به خاک
در روشنِ روز
اندکی مانده که آید که غروب !
در کارگهی ؛ مخمور و دنج و سیاه
ساختند حصیر
آویز پشتِ پنجره ام
از وحشت آن روشن پاک !
که نتابد نورش
که به خاطر نرساند نامت
که صدایش نرسد نامه رسان
که اگر کودکیم نام تو فریاد کند
همبازی
هیچم نرسد ؛ هیچ صدا
باز
آن نی
نازِ شِصتش !
تَن داده ؛ حصیر
ولی اما
اینجا
رِد پاهایت ؛ مانده که آید به نگاهم به نگاه
خوش به حالم !
چه اسیر
ای تو ای همبازی ..
سعید رضا علایی